ایشادی آزادی ای شادی آزادی روزی که تو بازایی با این دل غم پرورد من با تو چه خواهم کرد ؟ غم هایمان سنگین است دل هایمان خونین است از سر تا پایمان خون می بارد ما سر تا پا زخمی ما سر تا پا خونین ما سر تا پا دردیم ما این دل عاشق را در راه تو آماج بلا کردیم وقتی که زبان از لب می ترسید وقتی که قلم از کاغذ شک داشت حتی حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت ما نام تو را در دل چون نقشی بر یاقوت می کندیم
نه هراسی نیست من هزاران بار تیرباران شده ام و هزاران بار دل زیبای مرا از دار آویخته اند و هزاران بار با شهیدان تمام تاریخ خون جوشان مرا به زمین ریخته اند سرگذشت دل من زندگی نامه انسان است که لبش دوخته اند زنده اش سوخته اند و به دارش زده اند ........ راز سرسبزی حلاج این است ریشه در خون شستن باز از خون رستن در ویتنام هزاران بار زیر تیغ جلاد زخم برداشته ام وندر آن آتش و خون باز چون پرچم فتح قامت افراشته ام آه ای آزادی دیرگاهی ست که از اندونزی تا شیلی خاک این دشت جگر سوخته با خون تو می آمیزد ........ شاه هر روز مرا میکشت و هنوز دست شاهانه دراز است پی کشتن من ...... این چنین در خون آغشته شدم و همین امروز با مسلمان جوانی که خط پشت لبش تازه سبزی می زد کشته شدم نه هراسی نیست خون ما راه دراز بشریت را گلگون کرده ست دست تاریخ ظفرنامه انسان را زیب دیباچه خون کرده ست آری از مرگ هراسی نیست مرگ در میدان این آرزوی هر مرد است من دلم از دشمن کام شدم شدن می سوزد مرگ با دشنه دوست ؟ دوستان این درد است نه هراسی نیست پیش ما ساده ترین مسئله ای مرگ است مرگ ما سهل تر از کندن یک برگ است من به این باغ می اندیشم که یکی پشت درش با تبری نیز کمین کرده ست دوستان گوش کنید مرگ من مرگ شماست مگذارید شما را بکشند مگذارید که من بار دگر در شما کشته شوم
با
تمام خشم خویش با تمام نفرت دیوانه وار خویش می کشم فریاد ای جلاد ننگت باد آه هنگامی که یک انسان می کشد انسان دیگر را می کشد در خویشتن انسان بودن را بشنو ای جلاد می رسد آخر روز دیگرگون روز کیفر روز کین خواهی روز بار آوردن این شوره زار خون زیر این باران خونین سبز خواهد گشت بذر کین وین کویر خشک بارور خواهد شد از گلهای نفرین
....... بشنو ای جلاد و مپوشان چهره با دستان خون آلود می شناسندت به صد نقش و نشان مردم می درخشد زیر برق چکمه های تو لکه های خون دامنگیر و به کوه و دشت پیچیده ست نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه و به جا مانده ست از خون شهیدان برسواد سنگ فرش راه نقش یک فریاد : ای جلاد ننگت باد
مرگ در
هر حالتی تلخ است اما من دوستتر دارم که چون از ره در آید مرگ درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش لیک مرگ دیگری هم هست دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور مرگ مردان ، مرگ در میدان با تپیدن های طبل و شیون شیپور با صفیر تیر و برق تشنه شمشیر غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان وه چه شیرین است رنج بردن پافشردن در ره یک آرزو مردانه مردن وندر امید بزرگ خویش با سرود زندگی بر لب جان سپردن آه اگر باید زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید من به جان و دل پذیرا میشوم این مرگ خونین را
ه . ا .سایه
جمعه 5 تیر1388 توسط مجید |
آب و آتش
آب و آتشنسبتيدارند جاويدان
مثل شببا روز ، اما از شگفتيها
ما مقدسآتشيبوديمو آب زندگيدر ما
آتشيبا شعله هايآبيزيبا
آه
سوزدمتا زنده اميادشکه ما بوديم
آتشيسوزانو سوزانندهو زنده
چشمه يبس پاکيروشن
همفروغو فر ديرينرا فروزنده
هم چراغ شب زدايمعبرفردا
آب و آتشنسبتيدارند ديرينه
آتشيکه آب مي پاشندبر آن ، مي کند فرياد
ما مقدسآتشيبوديم ،بر ما آب پاشيدند
آبهايشوميو تاريکيو بيداد
خاستفريادي،و درد آلودفريادي
من همانفريادم ،آن فرياد غمبنياد
هر چه بودو هر چه هست و هر چه خواهد
بود
من نخواهمبرد ،ايناز ياد
کآتشيبوديمبر ما آبپاشيدند
گفتمو مي گويمو پيوستهخواهم گفت
ور رودبود و نبودم
همچنانکه رفته استو مي رود
بر باد
م . امید
یکشنبه 31 خرداد1388 توسط مجید |
من مجید ،21 ساله و دانشجوی رشته ی پتروشیمی هستم.
من همینم که هستم !!
نه کمتر نه بیشتر
اینم آی دی و ایمیل من اگه خواستید با من در ارتباط باشید